تبليغاتX
رز سفید...تنهای قصه ی عشق


"پروردگارم، مهربان من،


از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!

در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است

و هر زمزمه اي بانگ عزايي

و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،

رنج زاي گسترده اي.

در هراس دم مي زنم.

در بي قراري زندگي مي كنم.

و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.

اين حوران زيبا و قلمان رعنا

همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،

اما خود من بي پاسخ مانده ام.

هيچ كس، هيچ چيز

در اين جا "به خود" هيچ نيست.

"بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت،

همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.

"تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود

در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!

"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!

دردم درد "بي كسي" بود




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:41 توسط ..:: رز سفید ::..

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 20:9 توسط ..:: رز سفید ::..

بگذار با چشمهاي تو ببينم

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي

بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم

بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم

بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي

بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد

بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي آسماني در هم گره خورد

بگذار دلم براي تو باشد

بگذار دلت ...حالم را بپرسد

بگذار قلبم براي تو بتپد

بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم

 

 
 
 

ز تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو
آه ای خدا ی قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پای بند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی
اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی
بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم
کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گویی امید جسم دگر دارم
 
از دیدگان روشن من بستان
شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای
تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفکاری
در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرابشنو
آه ای خدای قادر بی همتا

 
 nice



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 15:17 توسط ..:: رز سفید ::..

در سکوت شب قلم به فکر فرو می رود

چگونه می تواند راز خود را به کاغذ بگوید

می داند اگر رازش را به کاغذ بگوید رازش خیلی زود فاش می شود

از طرفی راز در دلش سنگینی می کند

کاغذ به انتظار نشسته است ...چیزی نمی گوید ولی بی صبرانه منتظر است قلم رازش را برای او فاش

 کند...قلم آهسته به کاغذ نزدیک می شود کاغذ تکانی می خورد وقلم بر  روی کاغذ می رود...

نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي

سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم                                                                                      

دل از

تو
 


 

    
 
ممنون می شم نظر دهید      
    

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:55 توسط ..:: رز سفید ::..

                       

 

عشق يعني با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعني انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعني مستي و ديوانگي

                                              عشق يعني در جهان بيگانگي

                                       عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعني سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعني اشک حسرت ريختن

  عشق يعني در جهان رسوا شدن

         عشق يعني مست و بي پروا شدن

                 عشق يعني سوختن يا ساختــن

                           عشق يعني زندگي را باختن

 

 

من,همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

 

 

 

 

چهار روز قبل از تولد میلاد در یک حادثه ای ناراحت کننده و

باور نکردنی در جاده بین شهری  تنها عزیز دوست داشتنی بر اثر تصادف

جهان را وداع کرد از شما دوستان و عزیزان می خواهم مراسم تسلیت

را انجام دهید برای این دوست خوب و مهربونی که هیچ کس باورش نمیشد

 که زودهنگام از این دنیا برد

  این ادرس وبشه:

http://www.pareparvaz47.blogfa.com/ 

رز سفید:  من این موضوع رو وقتی رفتم وبلاگ سوگند عزیزhttp://duskrainy.blogfa.com فهمیدم 

سوگند میدونم خیلی ناراحت شدی میلاد از دوستای خوبت بوده  بهت تسلیت میگم

 

 

 

 

 

دوستان عزیز اگه خواستید لینکتون کنم بگید با چه اسمی لینک کنم

من رو هم با اسم    رز سفید    لینک کنید




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:24 توسط ..:: رز سفید ::..

 

  

 

تمام هستی ام در تو نهان است
بدان عشق من و تو جاودان است
اگر درد تو درد بی پناهیست
برایت در دلم یک آشیان است
خدایا چه زیباست روزی من باشم و او ...
 

 

 
 
 
 
 باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

 

 

 

 

                 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط ..:: رز سفید ::..

 
  
 
 
دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم
دوست دارم عشق باشم در قلبت جایی بگیرم
دوست دارم شمع باشم و به یاد تو بسوزم
دوست دارم اشک باشم تا که در چشمت بریزم
دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم با تو باشم....
 
 
 
 
 
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب            بدین سان خواب را با تو زیبا میکنم هرشب
 
 
 
 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:16 توسط ..:: رز سفید ::..

 

 

 

 سلام خوشحالم که می تونم حرف دلم رو توی وبلاگ بنویسم شاید کسی اون ها رو نخونه ولی خودم احساس بهتری پیدا می کنم...

راستش من خیلی احساس تنهایی میکنم

هر کی کوچکترین شکایتی ازم می کنه خیلی زود دلم می شکنه نمی دونم چرا اینطوری هستم...من خیلی حساس شدم۱

کاش یکی بود کمکم می کرد اما حتی بهترین دوستم هم نمی تونه منو بفهمکاش یکی راهنمایی ام می کرد

 

 


 
 
 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:52 توسط ..:: رز سفید ::..

 

 


HI!
Please Vote
And Comment
Thanks^^

 

 

 

وی تنهایی شب ستاره بال بال میزد
توی مستی شب ستاره پرسه میزد
اما یکی اون بــــالا بـالاها داشت گریه میکرد
اون کیه خــــــــدا ، کیه ...... ستاره رفت بالاتر
دید یه مــــــــــاه غریبه
ستاره رفت کنارش ، بهش گفت:
ای مـــــاه غریب ، چرا گریه میکنی
مــــــــاه اهی کشید وگفت:
ستاره جون دلـــــــم شکسته ، از آدمای دل سرد
دل همو میشکنند، رو عــــــشق هم پا میزارن
دلم خیلی پـره، چی بگم چی بشنوی
ستاره هم آهی کشید
چشاش پر از اشک شده بود
گذاشت و رفت پیش خـــــــــــدا
تا که نشه به سرنوشت ماه دچار

 

 

 

 

 

قلب من تنهاست
کسی هنوز به این نتیجه نرسیده است که تنهایی ویرانگر قلب هاست
من از پینه های نفرت و تکراری که به قلب ها بسته شده است می ترسم
کسی به فکر تنهایی قلب من نیست
کسی هنوز ویرانی قلبها را نشنیده است
چراغ های کوچه ما هر شب در انزوا و سکوت می رقصند
ادم های کوچه ما با بیابان دوست اند
انها قلب هایشان در مرداب عادت ها مرده است
اما من نمیدانم که در کور سوی نور این شمع می شود به زنده بودن یک قلب ایمان داشت
من نمی دانم

 

 

 

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

PLEASE VOTE!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:44 توسط ..:: رز سفید ::..

سلام دوستان خوبم

امید وارم از وبلاگ من خوشتون بیاد

اگر نظری در مورد وبلاگ دارید بنویسید

ممنون

 

 

 

  می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:50 توسط ..:: رز سفید ::..


glitter-graphics.com